هميشه با من بودهاي، ميدانم!
حضورت را شانه به شانه در كنار خويش احساس كرده ام. من، صداي گامهاي تو را شنيدهام، عطر بودنت را استشمام كردهام، و گرماي دستت را بر شانههاي لرزانم به گاهِ گريه، لمس كردهام.
ادامه مطلب
به نام خدا و به یاد ولیش
تو را نمیبینم. هیچ جای شهر اثری از تو نیست. بازار انتخاباتی داغ داغ است، اما تبلیغی برای روی کار آمدن دولت پایندهی تو به چشم نمیخورد! مگر تو نمیآیی؟
ادامه مطلب
در عرب رسم بود که چون کسی عزادار میشد، به نشانهی احترام، تا سه روز طعامی نمیپخت و از دودکش خانهاش، دود و دمی بر نمیخاست. اما "از خدا بی خبری" این رسم را شکست و در خانهی داغدیدهای آتش به پا کرد ...
ادامه مطلب
ـ بچهها لطفاً درس چهارم را باز كنيد.
با شنيدن صداي آقا معلم، علي كتابش را برداشت و شروع كرد به ورق زدن. درس چهارم را آورد كه مالاي آن نوشته شده بود «گل هميشه بهار» به نظر جالب آمد و منتظر ماند تا آقا معلم درس را شروع كند. خواست كمي جابجا شود كه ناگهان چشمش افتاد به كتاب اميد كه در كنارش نشسته بود. لابلاي ورقهاي كتاب او، چند پروانه بود. علي اول فكر كرد پروانهها واقعي نيستند. اما خوب كه نگاه كرد ديد آنها خشك شده اند. خيلي دلش سوخت. باخود گفت: طفلكي پروانهها! وقتي بچهها آنها را گرفتند حتماً مشغول بال و پر زدن و بازي بوده اند. من هيچ دوست ندارم كسي بازيم را بهم زند. صداي آقا معلم دوباره بلند شد:
ادامه مطلب
به نام خدا و ياد وليش
نام «سنگهاي شفابخش» را شنيدهاي؟ واژهي آشنايي است، نه؟! اين روزها، زياد بر سر زبانها افتاده است؛ سنگهايي كه شفا ميبخشند و درمان ميكنند! و در پشت ويترين بسياري از مغازهها و البته در گردن، دستها و انگشتهاي آدمها، يافت ميشوند.
خيلي دلم ميخواهد از آنانكه مقام «شفا دادن» ائمه عليهم السلام را منكر ميشوند، بپرسم: چگونه است كه سنگ ميتواند شفا دهد اما انسان نميتواند شفا دهد؟!! آنهم انساني همه جانبه كه دنيا در بزرگي او مانده و تاريخ، شفا بخشي اورا به اثبات رسانده. انساني چون اميرالمؤمنين علي، چون حسين و چون ... ديگر معصومين!!!
و راستي عيساي پيامبر كه كور را بينا ميكرد و مرده را زنده، يك افسانه است يا واقعيتي انكار ناپذير؟!
خنده ام ميگيرد كه بعضي ها ميگويند [وجود قدرت «شفابخشي در ائمه» با عقل جور در نميآيد.] شما قضاوت كنيد؛ شفابخش بودن سنگ خيلي عاقلانه است؟! از آن گذشته آيا فقط عقل، معيار تشخيص درستي و نادرستي است؟ اگر اينگونه باشد كه بيچارهايم چون عقل هركس يك چيز ميگويد. همانطور كه در بسياري از مسائل پزشكي، هر پزشك يك نظري دارد.
امروزه كه هركسي فقط به عقل خود عمل ميكند، خيلي دنيا گلستان است! مگر نه !!!
بنام خدا و به ياد وليش.
ماجراي «فُطرُس» را شنيدهاي؟
ميگويند مَلِكي بود كه بالهاي خود را از دست داده و ديگر توان پرواز به آن بالا بالاها را نداشت. چرا اين نعمت را از او گرفته بودند، نميدانم. اما ميدانم كه آرزوي دوباره پرواز كردن و مُقرّب شدن بر دلش مانده بود. از آسمان هفتم به زير آمده و در حسرت قُرب دوبارهي خداي مهربانش، روز و شب دعا ميكرد.
ادامه مطلب
به نام خدا و به ياد وليش
شبي از شبهاي فراق، من بودم و سكوت. شب و تنهايي، تاريكي و خيال. من بودم و يار! من بودم و تنها ياد يار. در خود فرورفته، سنگين و خسته دل، آرام و بيقرار. همه جا تاريك، تنها، نوري سو سو زنان، شمعي آتش افشان، چشمانم را به خود دوخته بود. بيتابي، طافت از كفم برده بود و بي قراري اشك از ديدگانم روان كرده بود. با خود ميانديشيدم: اين چه ياري است كه هست و نيست. اين چه مهري است كه آيد و رود؟ اين چه فراقي است كه تمام شدي نيست. و اين چه دردي است كه آيد اما نرود!؟
ادامه مطلب
به نام خدا و به ياد وليش
باران كه ميبارد و عطر نمناك خاك بلند ميشود، ديگر سر از پا نميشناسم. بياختيار چتر خويش برميدارم و روانه ميشوم. به كجا، نميدانم. اما پاهايم ديگر تاب ماندن ندارند.
بيرون، اثري از آدمها نيست. همه سر در گريبان كرده، زود به خانه رفته اند. زمين خيس خيس است و حُبابهاي قطرات باران كه بر زمين ميخورد، آنرا زيباتر كرده است.
ادامه مطلب
به نام خدا و به ياد وليش
اين روزها كه افتادهام در كارِ «نوشتن»، به همه چيز دقيقتر نگاه ميكنم، آنهم نگاهي خريدارانه. از جمله چيزهايي كه توجه مرا به خود جلب كرد، ميداني چه بود؟ خورشيد. بااينكه هر روز تا وسط آسمان هم ميآيد و همه جارا روشن ميكند. اما آن روز انگار بار اولم بود كه ميديدمش. قصهاش جالب است گوش كن:
ديگر نزديك عصر بود و هوا هم كمي سرد و من هنوز مشغول انجام كاري كه از چند روز پيش در دست گرفته بودم. خستگي تن و بدنم و سردي هوا باعث شد نياز به چند لحظهاي آنتراكت پيدا كنم. اين بود كه با نگاهي تند و سريع به اطرافم، به دنبال يك جاي گرم و راحت گشتم. اما متأسفانه به جز مشتي تير و تخته چيز ديگري آنجا نبود. به زمين نگاه كردم. روي زمين سرد هم كه نميشد خوابيد. در همين حين ناگهان چشمم به گوشهاي از اتاق افتاد كه آفتاب بود و به نظر گرم ميرسيد. با خوشحالي خودكارم را روي ميز رها كرده و به طرف آن شتافتم. همانجا روي زمين نشستم، زانوهايم را بغل كردم و سرم را روي دستهايم گذاشتم.
ادامه مطلب
بنام خدا و به ياد وليش
چادر خيمه اندكي از حُرم آفتاب سوزان را كم كرده است. من، در مقابل خيمه ايستادهام و داغي ريگهاي نرم بيابان را زير پاهايم احساس ميكنم. مردم فوج فوج به سمت خيمه آمده، با امامشان بيعت ميكنند. اين خيمه به دستور پيامبر صل الله عليه و آله برپا شده تا مردان براي پيمان با مولاي خويش، دست در دست او گذارده و زنان، در طشت آبي كه آن سويي آن، پشت پرده، اميرالمومنين دست مبارك خويش در آن فرو برده اند.
ادامه مطلب
